اين پدر خوانده ها
احسان هاشمي
مرز ميان احترام وتملق،مرز ميان كسوت و سكون ، مرز ميان شعر و شعار.....مرز ها مرز ندارند.همه جا مي بينيشان.اينكه مي گويم همه جا،خود مرزي ست كه هيچ كجا را كنار مي گذارد.انگار هيچ وجود ندارد،واجد نيست،حضور ندارد،پس مي شود انكارش كرد؛انگار نه انگار كه هيچ خود موجوديت دارد. اگر به حالِ(هم اكنون و هم احوال)شعرفارسي نگاهي كرده باشيم دچار وضعيتي دوگانه مي شويم : از يك طرف هيچ وجود دارد،سابقه اي كه مسبوق است و امروزي كه خود را در موازنه با گذشته نمي بيند،هرچند كه هيچ هم موجود باشد.از ديگر طرف ، بزرگاني وجود دارند كه هستند، كه هيچ نيستند، كه مي شود به آنها تكيه كرد،اشاره كرد،مشاوره كرد،كه نمي شود شَركرد و بالاي ابروي آنها را برداشت؛ آنها صاحب كسوت و سابقه اند و احترام برانگيزند . حتي نمي شود به ياد آورد كه برخي از همين بزرگانِ در حال حياتِ شعر ما هرگاه حالشان ناخوش بوده به بزرگان واقعي تردرگذشته( شاملو)حمله مي برده اند و خود را برتر مي دانسته اند.
و اين بزرگان ِ در قيد حيات شعر فارسي ،امروز مافياهاي كوچك خود را دارند،همه جا حضور دارند،داوري مي كنند،نشر مي كنند، پخش مي شوند،سخنرانند و....و انگار نه انگار كه تنها يك سخن در ميانه نيست: شعر؛ آنها نمي گويند،مي خواني : كتابها،مجلات،محافل،سايت ها، اما نمي يابي.اين پدرخوانده هاي امروز نسل من وقتي از شعر حرف مي زنند، دقيقن از چه چيز حرف مي زنند؟ از كدام شعر؟ شايد شعر هيچ!
اسفند/1386