يقين يافته
« كاركرد كلمه »
فرزاد سالک نیا
اين زبان از جان ما چه مي خواهد ؟ كه اينگونه به بلندايمان نشسته است . از كدام روح متكثر در پيرامون آدمي چنين تجربه اي سر مي زند ؟ كه تمام اجسام را به خود فرا مي خواند و مي رقصاند . دل به رقص كدامشان بسته ايم كه هيچ راه گريزمان نيست ؟ ما كشتي مان را به ابزار كلمات _ كه هر كدامشان نشانه اي از ذهنيتي است كه ما را در درون خود رشد مي دهد _ ساخته ايم براي روز موعود . طوفاني كه انديشه ها را در مي نوردد ، از لايه هاي ذهني ما بي هيچ دغدغه اي گذر خواهد كرد زيرا كه همه چيز بر جاي خود نشسته است بدون زره اي پيش و پس . و نوشتن ، نوشتن : اين ماجرا جويي حيرت انگيز ! اين حماسه ي عظيم ! اين آفرينشي دوباره !
كلمه ، خون شاعر است كه از نژاد او سخن مي گويد و راز تبار او را آشكار مي كند . اگر فريبكار و دروغزن است يا صميمي و صادق ، اين همه از كلام او ، از يكايك كلماتش ، آشكار است . با كلمات چنين معجزه اي است ، كه مخاطب زيرك پيامبر دروغين را از پيامبر راستين به فراست بسيار باز مي شناسد و تن به معجزه اش نمي سپارد. كلمه در شعر مظهر شيء نيست ، خود شيء است كه از طريق كلمه در آن حضور پيدا مي كند ، با طعم و صدا و حجم و درشتي و نرمي اش ، با القائاتي كه مي تواند بكند ، با تداعي هايي كه در امكانش هست ، با باري كه مي تواند داشته باشد ، با تمام فرهنگي كه پشتش خوابيده ، با تمام طيفي كه مي تواند ايجاد كند و با تمام تاريخي كه دارد . با آن مي توان نگاهي متفاوت به جهان داشت ، جريان طبيعت را در آن ديد ، رفت و آمد هاي آدمي در كوچه هاي درون را نظاره كرد ، و طلوع و غروب انسان را در آن نگريست و اين ( كاركرد كلمه است ) .
حال اگر همين كلمات ، بيهوده و هرز برويند ، تنها به خشكاندن درخت تنومند ذهن تو نشسته است . آنچنان در پيرامون اين درخت حلقه مي زند كه تنها هرزگي از آنهمه شاخه ي تنومند نمايان مي شود و ديگر هيچ .
در بسياري از شعر هاي بزرگ در مي يابيم كه اين كلمات مانند رقاصه هاي زبردستي كه مدام در كنار تو چرخ مي زنند به زبان عشوه و اشاره با تو سخن مي گويند بدون آنكه بتوان هيچ كدامشان را ناديده گرفت يا به جاي يكي ، ديگري را به جاي او نشاند .
نمونه ي آشكار از اين رقص ِ متعالي ِ كلمات را مي توان در شعر ماهي شاملو به زيبايي ِ هر چه تمام تر جست . در ابتدا شاعر از تپش قلب خود به وجد آمده و گرمي عشق را در قلب ِ خود احساس مي كند ، او اين حرارت جاودانه را ناشيانه روايت نمي كند بلكه براي جلوه گري بيشتر احساس خود ابتدا با مقدماتي آغاز مي كند كه همذات پنداري را دورن مخاطب در پي خواهد داشت . بدون زره اي تزلزل و خام دستي ، با مهارتي تمام عشق را به تماشا مي نشيند . عشقي كه درست در لحظات نااميدي و افسردگي به چشم او باز نشسته است .
من فكر مي كنم / هرگز نبوده قلب من / اين گونه گرم و سرخ :
احساس مي كنم / در بدترين دقايق اين شام مرگزاي / چندين هزار چشمه ي خورشيد / در دلم / مي جوشد از يقين / احساس مي كنم در هر كنار و گوشه ي اين شوره زار ياس / چندين هزار جنگل شاداب ناگهان / مي رويد از زمين /
توجه داشته باشيد كه چگونه كلمات و عبارات هر كدام نقش عميق خود را به زيبايي تمام ايفا مي كنند .
آه اي يقين گمشده ، اي ماهي گريز / در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو ! / من آبگير صافيم ، اينك ! به سحر عشق / از بركه هاي آينه راهي به من بجو ! /
مقايسه شود با هزار ماهي و آينه و آبگيري كه در هزاران شعر ، بي جهت آمده و تلف شده اند بدون آنكه حتي توان ايفاي كوچكترين نقشي داشته باشند .
من فكر مي كنم / هرگز نبوده دست من / اينسان بزرگ و شاد / احساس مي كنم در چشم من / به آبشر اشك سرخگون / خورشيد ِ بي غروب ِ سرودي كشد نفش / احساس مي كنم در هر رگم / به هر تپش قلب من كنون / بيدار باش قافله ئي مي زند جرس /
و اينها تنها مقدمه اي است براي بوجود آمدن سطرهاي پاياني اين شعر كه به قول خود او ( كار شعر بمباران نيست بلكه براي مخاطب يك تلنگر و تق كافي است )
آمد شبي برهنه ام از در / چو روح آب / در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه / گيسوي خيس او خزه بو ، چون خزه به هم / من بانگ بركشيدم از آستان ياس : / آه اي يقين يافته ، بازت نمي نهم ! /
و اين ديگر خود پاياني است كه همه چيز در آن نهفته است ، پيدا و پنهان ، سهل و ممتنع ، پاياني كه خود به آغاز هزار راه مي انجامد. و توصيف نقش كاركردي كلمات و عبارات و سطرها در اين چند سطر پاياني ، كاري بس ابلهانه است . كه خود با هزار زبان در سخن است
