از رنجي كه نمي برند !
سودابه گلشنی راد
گاه از خود مي پرسيم چرا مي نويسيم ؟
چيزهايي در درون ماست كه روح و انديشه ي ما را سنگين كرده و ما اين بار بر دوش قلم مي گذاريم تا در صحني سپيد و مقدس بر زمين گزارده و رسالت خويش را به انجام برساند . اين رسالت قلم است . سوال اساسي اين است كه رسالت شاعر كدام است ؟
گاه كه سخن از رسالت در شعر و ادبيات مي رود ، بسياري از راه رسيده ها ابرو كج كرده و با زبان بي زباني به تو مي گويند : آهاي ايده آليست شكست خورده تو ديگر خموش ! و يا اي بي خبر ، عصر كلاسيك ها به پايان رسيده ، امروز سخن از « هنر براي هنر » است . و حرفهايي از اين دست كه ديگر شعر و ادبيات حرفي براي بيان ندارد و . . .
از اين حرفها مي گذرم كه جاي بحث و گفتگو در آن بسيار است و در اين رنجنامه كه بايد كوتاه و موجز و مختصر باشد نمي گنجد .
هماره در اين انديشه ام كه از ميان صد ها هزار آثار ادبي و شعري چرا تنها تعداد انگشت شماري از آنان ساحت روح و انديشه ي ما را درنورديده ، خوني تازه از تفكر و زيبايي و عشق و الهام را در شريانهاي حياتي ما جاري ساخته ؟ از خود مي پرسم كه كدامين سخن است كه مي تواند نيرويي در روح آدمي بدمد كه به واسطه ي آن بشر بتواند همه ي چيزهاي عادي و يكنواخت زندگي روزمره را بسان مرگ ، پيري ، درد ، گرسنگي و . . . به مثابه ي امور كلي به تجربه بنشيند و در عين ناتواني و عجز بتواند شكوهمندي خود را دريابد . ما نمي توانيم رابطه ي شعر و انسان را نفي كرده ، به رسالت شاعر براي تسكين آلام و دردهاي روح بشري بي تفاوت باشيم . بيائيم به كلمات روح تازه بخشيده و به تعريف دوباره ي بسياري از آنان همت گماريم ، تعاريفي منطبق با روح زمان ؛ آنوقت براي رسالت نيز معنايي ديگر غير از آنچه در حافظه ي تاريخي و ادبي ما گنجانده شده است ( كه همانا مهمترين جنبه ي آن سياسي كردن ادبيات است ) خواهيم يافت . شايد نظير اين كه ( رسالت شاعر نفوذ در ارواح انساني و ايجاد قليان در انديشه و عواطف بشر براي ايجاد رخدادي در روح جمعي مردمان براي حركت به سوي آينده ) مي باشد .
والسلام
